تبلیغات
زنـدانِ زنـدگـی



ایـــــنجا"مــــــــالِ من" اســــــت…



ایـــــنجا"مــــــــالِ من" اســــــت ؛ 

مــــــــــــالِ خــــــودم ؛ اجبـــــاری نیســــت بیایـــــی و نمانــــی . 

مَـــــن، بـــــه "تنهایـــــی" عــــــادت دارم اینجــــــا مَـــــــن مینــویسَـــــــم 

خُـــــــــودم را لحظـــــــه هایـــــــم را عصبانیتـــــم را دِلتَنگـــــی هایــــــَم را 

غُــــرغُــــر هایَــــم را گِـلِـــــه هایـــی کـــه هیــــچ گــــاه بــه زبـــان آورده نِمیشونــــد 

وَ مُـــــدام نوشتــــــــه میشونــــد چیــــزهایــــی کـــه روزی آزارَم میدادِه. 

خُــــــــودَم را …تــــــــو را… او را … همــــــــــه را … 

تــــــــویِ آشُفتـــــــــه تَریــــــــن لَحَظــــــات هَــــم مَـــرا بِبینــــی ظاهـــــرَم آرام اســــت

امــــــــــا اینجــــــــا کلمِــــه هایــــم فَریـــــاد اســـت 

اینجــــــــا مـــــالِ مَــــــن اســــــت مــــــــالِ خـــــــــــودَم… 

هَــــــــــر جـــــــــور دِلَـــــــــم بخواهَـــــد  مینویسَــــم تــــا آرامَـــــم کُنــــد 

وَقتـــــــــــی صِــــــدا کَـــــــــم مــــــی آوَرَم ؛ وَقتـــــــــــی دَردَم میگیـــــــــرَد؛ 

وَقتـــــــــــی بُغــــــــــض میکُنـــــــــــم ؛ وَقتی میمیـــــــــــــرم. 

هــــــــر کَـــــس دلـــــــش گرفتــــه اســــت، از اینــــجا بـــــرود

اینجــــــا . . . اُتـــــــــاقِ خاطــــــراتِ تَــــــــــرک خُـــــــــوردِه ی مَــــــــن اســـــــت







طبقه بندی: حرف دل،
برچسب ها: اینجا مال من است، دل نوشته، مطالب غمگین، زندان زندگی،

تاریخ : دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


تلفن همراهت را درنظر بگیر،

حالش که خوب نباشد هنگ میکند..

ابتدا روزی یکبار،سپس روزی دوبار..و تو اهمیت نمیدهی!

چون با یکبار ری استارت مجددا شروع به کار میکند.. 

این اتفاق اگر همینطور ادامه پیدا کند و تو اهمیت ندهی 

پس از مدتی یک روز هنگ میکند و دیگر با ری استارت که هیچ..

با بردن به تعمیرگاه هم درست نمی شود که نمی شود..

آدمهای خوب همینطورند..

اوایل از نبودنت گله میکنند..

تو اهمیت نمیدهی،

آنها گله میکنند و تو هی غر میزنی که 

سرم شلوغ است و ال است و بل است..

اما میان تمام مشغله هایت یک روز میرسد که 

حالشان مانند تلفن همراهت خراب میشود.. 

تو نمی بینی اما آنها چمدان کوچکشان را برمیدارند

و چندتایی خاطره ی خوب از تو به یادگار برمیدارند 

تا در خلوتشان برای تو اشک بریزند.. و می روند..

می روند و دیگر بر نمیگردند..

تو باز هم نمیفهمی..رفتنشان را..چون ماندنشان را نفهمیده بودی..

اما روزی میرسد که به شدت دلت از چیزی میگیرد..

آنقدر می گیرد که راه نفس کشیدنت را بند میکند..

تو می نشینی و با خود فکر میکنی..

به چیزهایی که اهمیت نداده بودی..

به گله ها..به بودن ها..

و آن وقت است که دلت بیشتر از ماندن هایشان میگیرد تا رفتنشان..

ماندن هایی ک قدر ندانستی..

آن روز آرزو میکنی که برگردند این آدمهای خوبی ک 

روزگاری روزهایشان، درکنار تو اما.. بدون تو سپری میشد..

ولی یادت باشد آدمهای خوب وقتی رفتند،دیگر

برنمیگردند...


#زیور_شیبانی







طبقه بندی: دل نوشته های زیبا،
برچسب ها: دل نوشته، دل نوشته زیبا، آدمهای خوب، رفتن، دلتنگی، وبلاگ زندان زندگی،

تاریخ : پنجشنبه 27 دی 1397 | 12:50 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات



پاهایم ڪہ روبہ‌راه شود

زخم هایش اڪَر خوب شود 

دوباره راه می‌افتم 

عشق 

مرا از تمام سربالایی‌هاے نیامدنت 

بالا می برد 

من این پیچ وخمهاے نبودنت را 

پشت سر می گذارم 








طبقه بندی: دل نوشته های زیبا،

تاریخ : شنبه 1 دی 1397 | 01:27 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


بِـهشـت ،

جای مُناسـبی بَرای مَن نیست ..

در بندِ حـوری و

رود های جـاری نیسـتَم ..

من جَهنّـم میخواهَم ،

بیـابـانی ، جـایی ،

"امّـا کنـارِ تـو ..





طبقه بندی: دل نوشته های زیبا،
برچسب ها: بِـهشـت،

تاریخ : پنجشنبه 15 آذر 1397 | 07:32 ب.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات
تاریخ : چهارشنبه 30 آبان 1397 | 01:16 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


آبان هوایش غرق دلتنگی ست 
عطرِ تو را در مشت خود دارد
فهمیده خیلی ‌دوستت دارم
هی‌ پشتِ هم با عشق می‌بارد
آبان از اول هم مردد بود
عطر تو را جاری کند یا نه؟ 
می خواست لبریزت شوم اما
اینگونه باران گرد و ‌رسوا...نه!

او دیده بود از اولِ پاییز 
هر شب به یادت شعر می خوانم
فهمیده‌ بودم زیرِ این باران 
تو میروی من خیس می مانم

آبان شدم در اوجِ بی مهری 
ابری شدم اما نمی بارم
بعد از تو این پاییز لاکردار
گفته هوای بدتری دارم

آنقدر از عشقت نوشتم که
ما دسته جمعی ‌عاشقت هستیم
دروازه ی این شهرِ عاشق را
جز تو به روی هر کسی بستیم

بارانِ امشب بهتر از قبل است
جوری که فکرش را ‌نمی کردی
آبان خبرهای خوشی دارد
شاید به پای قصه ‌برگردی...

مریم_قهرمانلو

برچسب ها: آبان، شعر آبان، عاشقانه، باران پاییزی، دلتنگی، گریه،

تاریخ : یکشنبه 20 آبان 1397 | 10:16 ب.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات



دوست داشتم مثل یك پرستوى مهاجر، 
كوچ كنم و از دیار این شهر تا ابد و یك روز بروم!
پر بكشم و بروم!
آنقدر پرواز كنم و دور شوم كه همه جا برایم غریب و نا مشخص باشد.
به شهرى كوچ كنم كه در آن، قدر اعتماد آدم ها را بیشتر بدانند.
قدر یك جلد كتاب و یك شاخه گل رُز را 
بیشتر از صدها قربان صدقه ى ظاهرى و دروغین بفهمند.
به شهرى میروم كه افراد منتظر را 
پذیرا باشد و آدم ها از جنس واقعیت باشند نه یك چینى بند زده!
خوبى در وجودشان پیدا شود و از بقیه توقع خوبى داشته باشند!
نه آدمى كه خود هزاران دروغ میگوید و از درغگو جماعت بیزار است!
نه آدمى كه حسادت میكند و از حسودان بیم دارد!
نه آدمى كه از روى بخل و جهل غیبت میكند و 
وقتى غیبتى راجع به خود میشنود، انگار مثل یك تكه گوشت 
روى شعله ى آتش قرار میگیرد كه به جلیز و ولیز مى افتد و 
بوى سوختگى مشمئز كننده اش اول از همه در 
مشام خودِ بیچاره اش مى پیچد و به مرز جنون و خفگى نزدیكش میكند.
به شهرى كوچ خواهم كرد كه در آن عشق ها هم واقعى باشند.
زنى مثل لیلى قصه ها ببینم...
مَردى از دیار فرهاد كوه كَن...
باز هم عاشقى مثل زلیخا پیدا شود و مَردى به پاكى و نجابت یوسف!
به راستى چنین شهرى در سرزمین من وجود دارد؟! 
در كره ى زمین چطور؟!
كاش میشد...
كاش مَردم میتوانستند چنین شهرى را بسازند...



نویسنده: #مژانا_نوروزى 
كتاب: #دلسرد_از_این_عبور 






طبقه بندی: دل نوشته های زیبا،
برچسب ها: کوچ، پرستوى مهاجر، اعتماد، گل رُز، عشق، لیلى، فرهاد كوه كَن،

تاریخ : یکشنبه 13 آبان 1397 | 02:21 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


در این نیمه شب
در این سکوت
در این غربت 
غمت آرام آرام و آهسته آهسته به سراغم می آید ، 
چنگ بر گلویم می اندازد و می فشارد .... 
می فشارد و می فشارد تا روزی که از پا در بیاوردم 
آه که از خودت بی رحم تر ، غمت هست .....




طبقه بندی: حرف دل،
برچسب ها: نیمه شب، سکوت، غربت، غمت، بی رحم،

تاریخ : شنبه 28 مهر 1397 | 02:54 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات



#دیالوگ_ماندگار 

توماس: توی این چهار سال ...
هر بار که رقص تو رو دیدم، ...
انگار داری زور می زنی ...
که تمام حرکاتو کامل و درست انجام بدی. ...
امّا تا حالا هیچ وقت ندیدم که خودتو رها کنی. ...
این همه انضباط واسه چیه؟...
نینا: من فقط می‏خوام بی عیب و کامل باشم...
توماس: کمال این نیست که ...
همش خودتو کنترل کنی. ...
یه وقتایی لازمه که خودتو رها کنی....
خودتو غافلگیر کن تا بتونی بقیه رو غافلگیر کنی....



#قوی_سیاه
#دارن_آرونوفسکی







طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار،
برچسب ها: دیالوگ ماندگار، دیالوگ های ماندگار،

تاریخ : یکشنبه 8 مهر 1397 | 12:12 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


دلــم را بـر مـی دارم...

سـر قـراری مـی آیــم کـه...

بـا هـم نـداشــتیم...

شـایـد...

آمـدنـت اتـفاق افــتاد...

عـشق را دسـت کـم نگیــر...








طبقه بندی: عاشقانه،
برچسب ها: دلم، سر قرار، آمدنت، اتفاق افتاد، عشق، دست کم نگیر،

تاریخ : سه شنبه 20 شهریور 1397 | 01:54 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات



بعضى‌ها به شعر...

‏بعضى به ترانه....

‏برخى به فیلم...

‏و عده‌اى هم به كتاب پناه مى‌برند‏...

مدت‌هاست كه آدم‌ها دیگر

‏به همدیگر پناه نمى‌برند....







طبقه بندی: غمگین،
برچسب ها: مدت‌هاست، بعضی ها، شعر، ترانه، فیلم، کتاب، آدم ها،

تاریخ : یکشنبه 18 شهریور 1397 | 12:52 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


ای ناخدای عشق آهسته تر
کشتی طوفان زده ی دلتنگی ام
با موج های بی مهری 
در هم شکسته ست
دل تنگم را غروب آفتاب می داند
وقتی سفره ی دلش را
بر دریای بیکران پهن میکند
آن وقت که دل به دریا میزنم
این تن خسته ام را همچون 
موجی بی قرار
به ساحل آغوش آرام تو می سپارم...







تاریخ : شنبه 6 مرداد 1397 | 02:07 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات



سد نکن
راه آدمی را که 
عزمش رفتن است...
کسی که رفتنی ست؛
رد میشود!
حتی شده از روی
جنازه ی خاطراتتان... 

#حمیدرضا عبداللهی







پی نوشت : بیدارشدن با کابوس وحشتناک !!

دلتنگی نوشت : امشب ترس بر همه وجودم غالب شده .. آهای اویی که فراموشت کرده ام در این لحظه فقط به تو محتاجم .. 






طبقه بندی: غمگین،

تاریخ : پنجشنبه 14 تیر 1397 | 01:50 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات



فـرامـوشـی هـم 

مـاننــد از دسـت دادن ایـمان 

نمی‌تــوانـد در یـک شـب اتـفاق بیـــفتد،

این‌طـور نیـست کـه شـب را بخــوابی

و فـردا یـک آدم فـرامـوش شـده باشـی ، نــه !

راســتش را کـه بـخواهـی می‌گـویـــم 

هــیچ‌کـدام از اتـفاقـات دنــیا در یـک شـب شـروع نشـــدند

اتـفاق‌هـا آهسـته وآهسـته پیــش مـی‌رونــد 

و درسـت در نـقطه‌ای ‌کـه انتــظارش را نـداری

ضــــربه آخـر را به تـو می‌زننـــــد

فـرامـوشـــی هـــم امــــری اسـت تـدریجـــی.

هــمه چـــیز مـاجــرا 

آنــقدر آهـسته و تـدریــجی اتــفاق مـی‌افتـــد کـه 

نـه آدم‌هـا مـی‌فهـــمند تـو را فــرامــوش کـرده‌انــد

و نــه تــو مـی‌فهــمی کـه فــرامـوش شـده‌ای



#پویان اوحدی





طبقه بندی: دل نوشته های زیبا،
برچسب ها: فراموشی، از دست دادن، ایمان، اتفاق، آهسته آهسته،

تاریخ : یکشنبه 20 خرداد 1397 | 05:46 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات

//





هوس کردم برم یه جای دورو

یه جای بی صدا و سوتو کورو

برم جایی که آدما نباشن

میخوام برم بریدم آخراشم

هوس کردم نشه دیگه دلم تنگ

بشم کورو کرو دیوونه و منگ

هوس کردم برم یه جا که هر شب

بریزه رو گونم سیل اشکم

هوس کردم که امشب زیر بارون

برم تا جایی که میره خیابون

هوس کردم فراموشی بگیرم

فراموشم شه از زندگی سیرم

هر کاری کردم نشد

هر راهی رفتم نشد

هر عشقی خواستم نموند

هر جور منو خواست کشوند

دلگیرم من از همه

شاید که تقدیرمه

حالا بشین جای من

این حال و روزه من

هوس کردم از احساسم جداشم

برم یه گوشه مثه بچه هاشم

میخوام بازم بشه دغدغه هامون

فقط شکستن عروسکامون

من از این مردمانت می هراسم

صدام کن من صداتو میشناسم

دیگه وجود من انگار نه انگار

هوس کردم برم خدانگهدار







تاریخ : دوشنبه 20 فروردین 1397 | 01:24 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4