تبلیغات
زنـدانِ زنـدگـی



ایـــــنجا"مــــــــالِ من" اســــــت…



ایـــــنجا"مــــــــالِ من" اســــــت ؛ 

مــــــــــــالِ خــــــودم ؛ اجبـــــاری نیســــت بیایـــــی و نمانــــی . 

مَـــــن، بـــــه "تنهایـــــی" عــــــادت دارم اینجــــــا مَـــــــن مینــویسَـــــــم 

خُـــــــــودم را لحظـــــــه هایـــــــم را عصبانیتـــــم را دِلتَنگـــــی هایــــــَم را 

غُــــرغُــــر هایَــــم را گِـلِـــــه هایـــی کـــه هیــــچ گــــاه بــه زبـــان آورده نِمیشونــــد 

وَ مُـــــدام نوشتــــــــه میشونــــد چیــــزهایــــی کـــه روزی آزارَم میدادِه. 

خُــــــــودَم را …تــــــــو را… او را … همــــــــــه را … 

تــــــــویِ آشُفتـــــــــه تَریــــــــن لَحَظــــــات هَــــم مَـــرا بِبینــــی ظاهـــــرَم آرام اســــت

امــــــــــا اینجــــــــا کلمِــــه هایــــم فَریـــــاد اســـت 

اینجــــــــا مـــــالِ مَــــــن اســــــت مــــــــالِ خـــــــــــودَم… 

هَــــــــــر جـــــــــور دِلَـــــــــم بخواهَـــــد  مینویسَــــم تــــا آرامَـــــم کُنــــد 

وَقتـــــــــــی صِــــــدا کَـــــــــم مــــــی آوَرَم ؛ وَقتـــــــــــی دَردَم میگیـــــــــرَد؛ 

وَقتـــــــــــی بُغــــــــــض میکُنـــــــــــم ؛ وَقتی میمیـــــــــــــرم. 

هــــــــر کَـــــس دلـــــــش گرفتــــه اســــت، از اینــــجا بـــــرود

اینجــــــا . . . اُتـــــــــاقِ خاطــــــراتِ تَــــــــــرک خُـــــــــوردِه ی مَــــــــن اســـــــت







طبقه بندی: حرف دل،
برچسب ها: اینجا مال من است، دل نوشته، مطالب غمگین، زندان زندگی،

تاریخ : دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات



دوست داشتم مثل یك پرستوى مهاجر، 
كوچ كنم و از دیار این شهر تا ابد و یك روز بروم!
پر بكشم و بروم!
آنقدر پرواز كنم و دور شوم كه همه جا برایم غریب و نا مشخص باشد.
به شهرى كوچ كنم كه در آن، قدر اعتماد آدم ها را بیشتر بدانند.
قدر یك جلد كتاب و یك شاخه گل رُز را 
بیشتر از صدها قربان صدقه ى ظاهرى و دروغین بفهمند.
به شهرى میروم كه افراد منتظر را 
پذیرا باشد و آدم ها از جنس واقعیت باشند نه یك چینى بند زده!
خوبى در وجودشان پیدا شود و از بقیه توقع خوبى داشته باشند!
نه آدمى كه خود هزاران دروغ میگوید و از درغگو جماعت بیزار است!
نه آدمى كه حسادت میكند و از حسودان بیم دارد!
نه آدمى كه از روى بخل و جهل غیبت میكند و 
وقتى غیبتى راجع به خود میشنود، انگار مثل یك تكه گوشت 
روى شعله ى آتش قرار میگیرد كه به جلیز و ولیز مى افتد و 
بوى سوختگى مشمئز كننده اش اول از همه در 
مشام خودِ بیچاره اش مى پیچد و به مرز جنون و خفگى نزدیكش میكند.
به شهرى كوچ خواهم كرد كه در آن عشق ها هم واقعى باشند.
زنى مثل لیلى قصه ها ببینم...
مَردى از دیار فرهاد كوه كَن...
باز هم عاشقى مثل زلیخا پیدا شود و مَردى به پاكى و نجابت یوسف!
به راستى چنین شهرى در سرزمین من وجود دارد؟! 
در كره ى زمین چطور؟!
كاش میشد...
كاش مَردم میتوانستند چنین شهرى را بسازند...



نویسنده: #مژانا_نوروزى 
كتاب: #دلسرد_از_این_عبور 






طبقه بندی: دل نوشته های زیبا،
برچسب ها: کوچ، پرستوى مهاجر، اعتماد، گل رُز، عشق، لیلى، فرهاد كوه كَن،

تاریخ : یکشنبه 13 آبان 1397 | 02:21 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


در این نیمه شب
در این سکوت
در این غربت 
غمت آرام آرام و آهسته آهسته به سراغم می آید ، 
چنگ بر گلویم می اندازد و می فشارد .... 
می فشارد و می فشارد تا روزی که از پا در بیاوردم 
آه که از خودت بی رحم تر ، غمت هست .....




طبقه بندی: حرف دل،
برچسب ها: نیمه شب، سکوت، غربت، غمت، بی رحم،

تاریخ : شنبه 28 مهر 1397 | 02:54 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات



#دیالوگ_ماندگار 

توماس: توی این چهار سال ...
هر بار که رقص تو رو دیدم، ...
انگار داری زور می زنی ...
که تمام حرکاتو کامل و درست انجام بدی. ...
امّا تا حالا هیچ وقت ندیدم که خودتو رها کنی. ...
این همه انضباط واسه چیه؟...
نینا: من فقط می‏خوام بی عیب و کامل باشم...
توماس: کمال این نیست که ...
همش خودتو کنترل کنی. ...
یه وقتایی لازمه که خودتو رها کنی....
خودتو غافلگیر کن تا بتونی بقیه رو غافلگیر کنی....



#قوی_سیاه
#دارن_آرونوفسکی







طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار،
برچسب ها: دیالوگ ماندگار، دیالوگ های ماندگار،

تاریخ : یکشنبه 8 مهر 1397 | 12:12 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


دلــم را بـر مـی دارم...

سـر قـراری مـی آیــم کـه...

بـا هـم نـداشــتیم...

شـایـد...

آمـدنـت اتـفاق افــتاد...

عـشق را دسـت کـم نگیــر...








طبقه بندی: عاشقانه،
برچسب ها: دلم، سر قرار، آمدنت، اتفاق افتاد، عشق، دست کم نگیر،

تاریخ : سه شنبه 20 شهریور 1397 | 01:54 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات



بعضى‌ها به شعر...

‏بعضى به ترانه....

‏برخى به فیلم...

‏و عده‌اى هم به كتاب پناه مى‌برند‏...

مدت‌هاست كه آدم‌ها دیگر

‏به همدیگر پناه نمى‌برند....







طبقه بندی: غمگین،
برچسب ها: مدت‌هاست، بعضی ها، شعر، ترانه، فیلم، کتاب، آدم ها،

تاریخ : یکشنبه 18 شهریور 1397 | 12:52 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


ای ناخدای عشق آهسته تر
کشتی طوفان زده ی دلتنگی ام
با موج های بی مهری 
در هم شکسته ست
دل تنگم را غروب آفتاب می داند
وقتی سفره ی دلش را
بر دریای بیکران پهن میکند
آن وقت که دل به دریا میزنم
این تن خسته ام را همچون 
موجی بی قرار
به ساحل آغوش آرام تو می سپارم...







تاریخ : شنبه 6 مرداد 1397 | 02:07 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات



سد نکن
راه آدمی را که 
عزمش رفتن است...
کسی که رفتنی ست؛
رد میشود!
حتی شده از روی
جنازه ی خاطراتتان... 

#حمیدرضا عبداللهی







پی نوشت : بیدارشدن با کابوس وحشتناک !!

دلتنگی نوشت : امشب ترس بر همه وجودم غالب شده .. آهای اویی که فراموشت کرده ام در این لحظه فقط به تو محتاجم .. 






طبقه بندی: غمگین،

تاریخ : پنجشنبه 14 تیر 1397 | 01:50 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات



فـرامـوشـی هـم 

مـاننــد از دسـت دادن ایـمان 

نمی‌تــوانـد در یـک شـب اتـفاق بیـــفتد،

این‌طـور نیـست کـه شـب را بخــوابی

و فـردا یـک آدم فـرامـوش شـده باشـی ، نــه !

راســتش را کـه بـخواهـی می‌گـویـــم 

هــیچ‌کـدام از اتـفاقـات دنــیا در یـک شـب شـروع نشـــدند

اتـفاق‌هـا آهسـته وآهسـته پیــش مـی‌رونــد 

و درسـت در نـقطه‌ای ‌کـه انتــظارش را نـداری

ضــــربه آخـر را به تـو می‌زننـــــد

فـرامـوشـــی هـــم امــــری اسـت تـدریجـــی.

هــمه چـــیز مـاجــرا 

آنــقدر آهـسته و تـدریــجی اتــفاق مـی‌افتـــد کـه 

نـه آدم‌هـا مـی‌فهـــمند تـو را فــرامــوش کـرده‌انــد

و نــه تــو مـی‌فهــمی کـه فــرامـوش شـده‌ای



#پویان اوحدی





طبقه بندی: دل نوشته های زیبا،
برچسب ها: فراموشی، از دست دادن، ایمان، اتفاق، آهسته آهسته،

تاریخ : یکشنبه 20 خرداد 1397 | 05:46 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات

//





هوس کردم برم یه جای دورو

یه جای بی صدا و سوتو کورو

برم جایی که آدما نباشن

میخوام برم بریدم آخراشم

هوس کردم نشه دیگه دلم تنگ

بشم کورو کرو دیوونه و منگ

هوس کردم برم یه جا که هر شب

بریزه رو گونم سیل اشکم

هوس کردم که امشب زیر بارون

برم تا جایی که میره خیابون

هوس کردم فراموشی بگیرم

فراموشم شه از زندگی سیرم

هر کاری کردم نشد

هر راهی رفتم نشد

هر عشقی خواستم نموند

هر جور منو خواست کشوند

دلگیرم من از همه

شاید که تقدیرمه

حالا بشین جای من

این حال و روزه من

هوس کردم از احساسم جداشم

برم یه گوشه مثه بچه هاشم

میخوام بازم بشه دغدغه هامون

فقط شکستن عروسکامون

من از این مردمانت می هراسم

صدام کن من صداتو میشناسم

دیگه وجود من انگار نه انگار

هوس کردم برم خدانگهدار







تاریخ : دوشنبه 20 فروردین 1397 | 01:24 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات




بهار آمد تا بگوید :


حتی اگر نمی شود 


که همیشه سبز ماند ،


ولی می توان دوباره و


 دوباره و دوباره ،


سبز و پر شکوفه و


 پر از جوانه شد ...




نوروز مبارک



عکس


تاریخ : چهارشنبه 1 فروردین 1397 | 07:39 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


چیکار دارند می کنند با این شهر.دلم می خواست با لودر می زدم زیرش

 و همه چیز رو خراب می کردم و از نو دوباره می ساختم

-اینها رو همه یه دور خراب کردند و دوباره ساختند تا این شده


فروشنده-اصغر فرهادی





«««««««««««««««««««««««««




گاهی مجبوری میان ماندن و رفتن تنها یکی را انتخاب کنی 

و وای از آن روزی که بفهمی راه اشتباه را برگزیده ای. 

کابوس این انتخاب غلط تا آخر عمر رهایت نخواهد کرد.


گونتر گراس | بر گام خرچنگ



«««««««««««««««««««««««««





آلیس : چطور میکشنمون ؟!

پیتر: چیزی احساس نمی کنی

آلیس : چطور می تونی اینقدر مطمئن باشی؟!

پیتر: گلوله ای که با سرعت 4 هزار فوت بر ثانیه حرکت می کنه ، 

4 برابر بیشتر از سرعت صوت ! حالا تاثیری که این سرعت 

به جا میزاره قابل پیشبینیه ، تو فقط درجا میمیری.

آلیس : فقط اون لحظه کنارم باش


– مردی از ماه نوامبر ( The November Man )




«««««««««««««««««««««««««




بابک حمیدیان :یه چیزی بگو ترسم بریزه…

باران کوثری :میمیرم برات…


بغض







طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار،
برچسب ها: زندان زندگی، دیالوگ ماندگار، زیباترین دیالوگ های ماندگاری که خوندم،

تاریخ : شنبه 12 اسفند 1396 | 08:02 ب.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


عکس نوشته







طبقه بندی: عکس نوشته مفهومی،

تاریخ : سه شنبه 1 اسفند 1396 | 07:12 ب.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


نآمــَـم را پـآک کــرבے ، یآבم را چــﮧ مـے کنــے ؟

یآבم را پآک کـنـے ، عشقــَـم را چـﮧ مـے کنـے ؟

اصـلا هـمـــﮧ را پـآک کــن هــَر آنـچـه از مـن בآرے

از مــَـن که چیـزی کــَم نمـے شوב

فقـط بگو با وجـــבآنـت چـــﮧ مـے کنـے ؟

شـآیـــــَــב…؟

نکنـــב آن را هـم پآک کــَـرבه ای ؟

نـــــَــــه!! شـــבنــے نیســت…

نمـے توانـے آنچـه را نـــَـבآشتــے پآک کـنـے




هیچگاه دل آنان که بیصدا گریه میکنند را نشکنید

اینها کسی را

برای پاک کردن اشک هایشان

نـــدارند…






غــــــــــم که نوشتن ندارد

نفوذ می کند در استخوان هایت

جاسوس می شود در قلبت …

آرام آرام از چشم هایت می ریزد بیرون







طبقه بندی: غمگین،
برچسب ها: جملات عاشقانه غمگین، عاشقانه، غمگین،

تاریخ : پنجشنبه 5 بهمن 1396 | 11:59 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات


پاییز جان


حالا که تنها چند ساعتِ دیگر مهمان ما هستی، 

باید بگویم تو تقصیری نداشتی...

ما آدم ها خیلی چیز ها را خراب کردیم

ساده و حواس پرت بودیم، آنجا که باید وانمی دادیم وادادیم

آنجا که باید رها می کردیم سخت گرفتیم...

ما در لحظه زندگی کردن را بلد نبودیم

امروز را در دیروز گذراندیم و فردا را قبل از امروز دلشوره گرفتیم...

ما رویا داشتیم اما شجاعتِ جنگیدن برای رویاهایمان را نداشتیم...

ما خودمان را دوست نداشتیم و دوست داشتنِ دیگری را 

بلد نبودیم، ما بندبازی بودیم که تعادل نداشتیم...

ما رفیق می خواستیم اما رفاقت را چرتکه انداختیم...

ما همراه می خواستیم اما با هم بودن را به تکرار و عادت آلوده کردیم...

ما به دنبال عشق بودیم اما اطرافمان را خوب نگاه نکردیم...

ما قول دادیم اما دل به قول هایمان ندادیم...

ما عاشق شدیم اما نگهدارِ عشق نبودیم؛ ما عشق را بازیچه کردیم...

ما ماندن بلد نبودیم و از رفتن هیچ نمی دانستیم...

ما حرف داشتیم اما قهر کردیم، ما گفتگو را بلد نبودیم...

ما حق داشتیم اما جراتِ باز پس گرفتنش را نداشتیم...

ما زیاده خواه بودیم و قدر شناس نبودیم...

ما فراموشکار بودیم به جای درس گرفتن از اشتباهاتمان

آن ها را هر روز و هر ماه و هر سال تکرار کردیم،

فصل ها را بهانه کردیم تا ضعف هایمان را بپوشانیم...


پاییز جان

تو همیشه زیبا و شکوهمند و پُر تب و تاب بودی

این ما بودیم که تو را دلگیر کردیم





عکس نوشته



طبقه بندی: دل نوشته های زیبا،
برچسب ها: پائیز، پاییز جان،

تاریخ : پنجشنبه 30 آذر 1396 | 11:00 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3