جای تو خالی

دیشب چه قدم ها زدم با خاطراتت


حیف، تو نبودی…









.


تو که نباشی

همیشه چهارشنبه سوریست

دلم میسوزد با هیزم خاطراتت




خــاطــراتـــت مثــل قوم مــغــول هستند

حــمــلـــه میـــکــنــد، آتـــش مــیــزنـــد، مــیســـوزانـــد، خــراب میــکـــنـد و مـــــی روند.



روزها

هفته ها

ماه ها

و حتی سالها گذشتند

روزی خواهیم فهمید از زندگی چیزی نداریم جز خاطراتی که رهایمان نمیکنند.





دلتنگی نوشت : چندین ساله که شبهای یلدای منو تلخ کردی . یلدا برای من یاداور خاطرات تلخه توهست .. خاطره رفتنت .. 
یلدا را تا صبح میبارم و میبارم اما ... 
دردم از این هست که همیشه درست وقتی که خیال میکنم فراموشت کردم خاطراتت ویرانم میکنن.و میفهمم هنوز هیچی تمام نشده . یادم هست گفتی فقط بخاطر خودته که دارم میرم برای همیشه . گفتم کاش بخاطر من میماندی و میجنگیدی اما گفتی نمیشه  !!!  نمیشه .. نمیشه .. و از همان روز از این کلمه لعنتی متنفرشدم . 

نـمـیـشـــــه ...


دیشب هم مثل چندین یلدای قبل خیلی سخت گذشت . دیشب سالگرد چهارمین سال مرگ عشمون بود.توی این سالگرد تلخ تا صبح باریدم .. طلوع صبح کمی آرامم کرد. با چشمانم دیدم که حتی بلندترین شب هم پایانی دارد . پس وقتی یلدای بلند پایان دارد .. پس غم های من هم پایان دارد . سفیدی صبح از دردهای من کم کرد و چشمان بارانی ام به خوابی عمیق رفتن . 










طبقه بندی:
برچسب ها: خاطرات، خاطراتت مرا کشت، کاش خاطراتت را برده بودی، یلدا، خاطراتی که منه ساکت و به حرف آورد، خیلی وقت بود این اندازه حرف نزده بودم،

تاریخ : جمعه 1 دی 1396 | 04:36 ق.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات