تبلیغات
زندانِ زندگی - دیالوگ ماندگار


چیکار دارند می کنند با این شهر.دلم می خواست با لودر می زدم زیرش

 و همه چیز رو خراب می کردم و از نو دوباره می ساختم

-اینها رو همه یه دور خراب کردند و دوباره ساختند تا این شده


فروشنده-اصغر فرهادی





«««««««««««««««««««««««««




گاهی مجبوری میان ماندن و رفتن تنها یکی را انتخاب کنی 

و وای از آن روزی که بفهمی راه اشتباه را برگزیده ای. 

کابوس این انتخاب غلط تا آخر عمر رهایت نخواهد کرد.


گونتر گراس | بر گام خرچنگ



«««««««««««««««««««««««««





آلیس : چطور میکشنمون ؟!

پیتر: چیزی احساس نمی کنی

آلیس : چطور می تونی اینقدر مطمئن باشی؟!

پیتر: گلوله ای که با سرعت 4 هزار فوت بر ثانیه حرکت می کنه ، 

4 برابر بیشتر از سرعت صوت ! حالا تاثیری که این سرعت 

به جا میزاره قابل پیشبینیه ، تو فقط درجا میمیری.

آلیس : فقط اون لحظه کنارم باش


– مردی از ماه نوامبر ( The November Man )




«««««««««««««««««««««««««




بابک حمیدیان :یه چیزی بگو ترسم بریزه…

باران کوثری :میمیرم برات…


بغض







طبقه بندی: دیالوگ های ماندگار،
برچسب ها: زندان زندگی، دیالوگ ماندگار، زیباترین دیالوگ های ماندگاری که خوندم،

تاریخ : شنبه 12 اسفند 1396 | 09:02 ب.ظ | نویسنده : زهرا | نظرات